فريد الدين العطار النيسابوري
122
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
شيخ را گفتند اى پى بُرده راز * ميغ شد از پيشِ خورشيدِ تو باز كفر برخاست از ره و ايمان نشست * بُت پرستِ روم شد يزدان پرست موج زد ناگاه درياىِ قبول * شد شفاعت خواهِ كارِ تو رسول اين زمان ، شكرانه عالم عالم است * شكر كن حق را چه جاى ماتم است منّتْ ايزد را كه در درياىِ قار * كرده راهى همچو خورشيد آشكار آن كه داند كرد روشن را سياه * توبه داند داد با چندين گناه آتشِ توبه چو بر افروزد او * هر چه يابد جمله بر هم سوزد او قصّه كوته مىكنم ، زان جايگاه * بودشان القصّه ، حالى ، عزمِ راه شيخ غسلى كرد و شد در خرقه باز * رفت با اصحابِ خود سوىِ حجاز . ديد از آن پس دخترِ ترسا به خواب * كاو فتادى در كنارش آفتاب آفتاب آنگاه بگشادى زبان * ك « ز پىِ شيخت روان شو اين زمان مذهبِ او گير و خاكِ او بباش * اى پليدش كرده ، پاكِ او بباش او چو آمد در رهِ تو بىمجاز * در حقيقت ، تو رَهِ او گير باز از رهش بُردى به راهِ او در آى * چون به راه آمد ، تو همراهى نماى